حرف هایی از سر خمیازه

این جا مکانی است مجازی برای رهایی از دغدغه های روزانه که بسیار دوستش دارم. قدم هایتان به روی چشم

این مطلب تیتر ندارد...

 

 

 

 

اداره ام و دل آسمون گرفته. رادیو داره یه ترانه پخش می کنه با این ترجیع بند «همراه من باش، دلخواه من باش.... دوست دارم دوست دارم تو رو ببینم...» دل من اما عجیب مثه آسمون گرفته.

داروهایی که دکتر بسیار مجربی که پرسون پرسون پیداش کردم این روزا واسم تجویز کرده تا خوابم منظم بشه عجیب حال و روز جسمم و ریخته بهم. درسته که می خوابم اما وقتی پا میشم سرگیجه و تهوع و تاری دید دارم. اشتها به غذا ندارم و از اون طرفم اوضاع دستگاه گوارشم ریخته بهم. با دکتر مشورت کردم میگه نباید داروها قطع بشه وگرنه تاثیر بسیار عکسی خواهد داشت. یعنی باید تحمل کنم تا آزمایش خونی که نوشته رو انجام بدم، نتیجه ش مشخص بشه و... از شانس اعتبار دفترچه م تموم شده و تمدید اونم یه زمانی به این مدت اضافه می کنه.

احساس خلا عجیبی می کنم. این روزا یه جوریم که نمی دونم چه جوریم. هر چی هست حال خوبی نیست.

راستی ویار خوندنم برگشته اما نه به قوت قبل. دارم یه کتاب می خونم از رضا کیانیان به نام «این مردم نازنین» راجع به خاطرات و ماجراهایی که آقا رضا با مردم داشته. دیشب نصفش و خوندم. نکات جالبی توش هست.

 مرد عجیب و دوست داشتنیه این رضای کیانیان. من که دوسش دارم. راستی می دونستین هایده همسر رضا کیانیان خواهرزاده ی سهراب سپهریه؟

حالم خوش نیست...

دلم برات تنگ شده...

شاید آژانس گرفتم و اومدم دیدنت...

 

  
نویسنده : آمنه اسماعيل زاده ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
تگ ها :