حرف هایی از سر خمیازه

این جا مکانی است مجازی برای رهایی از دغدغه های روزانه که بسیار دوستش دارم. قدم هایتان به روی چشم

بی عقل شدم!!!!!

خوب می دانی که بالاخره دو روز پیش و بعد از 2 سال تعلل و درد کشیدن از سر گرفتاری 50 درصد دندان عقلم(2فقره ناقابل) را به مدد متخصصی چیره دست از بیخ و بن کندم و دور انداختم. یکی را که تاج گذاری کرده بود به راحتی و البت دیگری را طی یک ساعت عمل جراحی جان فرسا در اتاق عمل واقعی، با هول و هراس احتمال قطع شدن عصب صورتم و با خونریزی و درد و ورم کردن لپم به قاعده ی یک هلوی درشت و رسیده.

دکتر... می گفت سال ها بود که چنین عمل سختی نداشته. هم دندان وارد کانال عصبی شده بود، هم جنس بسیار خوب دندان و ریشه ی عمیق آن به جای اینکه کمک کند باعث دردسر شده بود آخر هم مجبور شدند پس از شکافتن لثه و کلی زورآزمایی دندان را خرد کرده، تکه تکه از روی جگرم بیرون بکشند!

وقتی گان (لباس مخصوص ورود به اتاق عمل) پوشیدم، وقتی داروی بی حسی میهمان رگم شد، وقتی سرم وصل کردند، وقتی با بتادین صورتم را شستند، وقتی چشانم را بستند، وقتی سوزش آمپول بی حسی را در دهانم حس کردم، وقتی هراس تیغ جراحی ضربان قلبم را بالا برد و... مدام به یاد تو بودم. تویی که بارها این روزها را خیلی سخت تر حس کرده ای.

وقتی عمل سخت شد، وقتی همه دست پاچه بودند، وقتی به خاطر طولانی شدن کار، درد کشیدن آغازید، وقتی دکتر برای روحیه دادن مدام با خنده شماتتم می کرد که چرا این قدر لبنیات خورده ام که دندانم از سنگ سخت تر است، وقتی با اذن من دندان را توی فک خرد کردند و... مدام به تو می اندیشیدم.

دلم، فکرم و همه حواسم پیش تو بود و آرام آرام از زیر چشم بند اشک می ریختم. وقتی عمل تمام شد و چشمانم را گشودند، دکتر کلی بابت چشمان ترم عذر خواهی کرد و گفت می دانسته عمل سخت است اما نه تا این حد! اما من باز به تو می اندیشیدم. جسم نیمه جانم را به ریکاوری بردند و آن جا در میان زمین و هوا و خلسه و... مدام در این خیال بودم تو چه روزهایی را در این گونه اتاق ها گذرانده ای.

این روزها دلم برایت خیلی تنگ است...

 

پی نوشت: بعد از 2 روز سخت اومدم اداره. حالم هیچ خوش نیست اما دیگه از رختخواب خسته شده بودم. این روزا دلم واسه جویدن تنگ شده. وقتی سوپ میکس شده می خورم انگار دارم کف می خورم و تهوع می گیرم. فکر نمی کردم اوضاع دندون نهفته م این قدر خراب باشه وگرنه می ذاشتم بعد ماه مبارک می رفتم. البته دکتر می گفت دیگه موندنش خطرناک شده بود ولی خوب روزای اول ماه رمضون رو حتما از دست می دم.

 

  
نویسنده : آمنه اسماعيل زاده ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
تگ ها :


ما و یک جنگل سبز...

قاب یک پنجره ی کنهه‌ی سبز

سبزی سبز بهشت

سبزی ساکت دشت

 

من و تکرار تمام لحظه ها

وحشت گم شدن چلچله‌ها

تو و یک جنگل سبز

جنگل پر گذر خاطره ها

 

من و یک آینه و فکر محال

تو و تصویر دل انگیز خیال

من و یک دست تمنا و نیاز

تو و اعجاز حضورم به نماز

 

من و تکرار مدام یک صدا

تو و بیت گرم عاشقانه‌ها

من و آغاز ترانه‌ی سکوت

تو و آواز خوش پرنده‌ ها

 

من و داغ حسرت رفتن تو

من بی تو، من تنها  و رها

تو و پرواز میان زندگی

لحظه ی پریدن پروانه ها

 

خوب من آمدنت حادثه ایست

بعد از آن ترس مدام بی‌کسی

با تو من شوق رسیدن دارم

بی تو حس دائم دلواپسی

 

من به یک پنجره عادت دارم

تو میان قابش آزاد و رها

من و یک پنجره ی رو به سکوت

من و یک پنجره ی رو به خدا ...

 

 

 

 

پی نوشت1: هر روز دلم برایت تنگ است.

پی نوشت2: رستگاران را با بازی بازیگران خوبش بخصوص آتیلا پسیانی خیلی دوست دارم.

پی نوشت3: تمام شد! عادت ندارم پاسخ کسانی که اس ام اس هایم را بی جواب می گذارند بدهم. چون عملشان دیوانه وار عصبی ام می کند! پاسخم از این پس برایت سکوت است.

پی نوشت4: فکر کنم هیچ حالم خوش نیست. مطمئنم که هیچ حالم خوش نیست. دلم جنون خواندن می خواهد. دست و دلم به خواندن هیچ چیز نمی رود! حتی روزنامه. کتابهای تلمبار شده گوشه اتاق، چشم غره هایشان را شروع کرده اند اما شوقی در من بر نمی انگیزند. بی شک هیچ حالم خوش نیست.

پی نوشت5: وقتی که فکر کردم دیدم شاید دوستت داشته باشم، شاید هم نداشته باشم. نمی دانم. این روزها خیلی چیزها را نمی دانم.

پی نوشت6: یادم باشد بسته اش را زود بفرستم... یادم باشد بسته اش را زود بفرستم... یادم باشد ... اصلا مگر یادم می رود! نه این همه توهین به واژه ی عشق از سوی یک آدم فقط مدعی هرگز یادم نمی رود. یادم هست که بسته اش را زود بفرستم.  بیچاره حافظ! حیف از دیوان حافظ که بهانه ای بود برای بازیگری در وادی عشق!!

 پی نوشت٧: خدایا کمکم کن کمکش کنم...

 

  
نویسنده : آمنه اسماعيل زاده ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
تگ ها :


گذشت...

 

 

 

 

 

به همین سادگی 4سال از عمرمان گذشت.

به همین سادگی و به همین سختی.

دیروز که در واپسین حضور و در میان اشک و لبخند و خاطره و خاطره، پر می کشیدی به قله ی مدیریتی دیگر، من می اندیشیدم و می اندیشیدم و می اندیشیدم.

به روزهای گذشته...

به روزهای رفته...

به روزهایی که اگر چه رفته و گذشته اما نه،رفته و نه، گذشته.

چون من کوهی از خاطراتش را مثل همین روزی که در آن به سر می برم زنده می انگارم. زنده ی زنده...

تو می روی اما نه از دل، نه از خاطر، که از برابر دیده آن هم دیده ی سر.

تو می روی اما آنچه از تو در دلم نقش بسته مهربانی است و مهربانی و مهربانی.

تو می روی اما آنچه از تو به یاد دارم صفاست و صفا و صفا.

تو می روی اما آنچه از تو سراغ دارم یکرنگی است و یکرنگی و یکرنگی.

چه چیزها دیدم بعد رفتنت، آن هم از جانب کسانی که لااقل در روزهای با تو بودن هویت از تو داشتند و اگر تو نبودی به قول عوام باید سماق می مکیدند آن هم از نوع نامرغوب!

اما دیروز که می رفتی باورم شد که بدون ریا و عوام فریبی هم می شود در دل دیگران جا باز کرد. آن گونه که تو در دلمان ته نشین شدی.

ممنون که هرگز نخواستی صداقت گفتارم با ریا و تزویر تاخت بخورد.

ممنون که نخواستی خود خود خودم را کتمان کنم.

ممنون به خاطر مهربانی هایت.

ممنون به خاطر چیزهایی که به من آموختی.

ممنون به خاطر همه لحظات خوب.

کاش یک روزی، یک جایی، یک وقتی این نکته را با تمام وجود بیاموزیم که اگر به خاطره ها، آدم ها، با هم بودن ها و... احترام بگذاریم در واقع به عمر رفته و به خود احترام نهاده ایم.

کاش...

راستی حسرت یک خداحافظی درست درمان هم ماند به دلمان.

این را از شما طلبکاریم.

البته خداحافظی، نه وداع.

همین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : آمنه اسماعيل زاده ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها :


مبارک باد

 

 

 

عشق من

ای هم خون

این روزها پایکوب شادیم

میلاد دوباره مبارک

و میلاد تو نیز

میلاد در میلاد شد این روزهایمان

میلاد بخت و میلاد تن تو

شادباش

 

 

پی نوشت ١: تولدت مبارک مامانی و روزهایی که خانواده در این ایام گذراند به شادی و خوشی. چشمت روشن

پی نوشت٢:دیگر خام نگاه های گستاخت نخواهم شد، تو  و همکارت برای همیشه تمام شدید عاشق دروغگو

پی نوشت٣: یادم رفت بگویم که درباره الی را دیدم اما به جز بازی بازیگران و ساخت فیلم، فیلمنامه هیچ چنگی به دل نمی زد. باشد بهانه ای برای مباحثه های هنری با همکار خوبم آقای مهرشاهی

پی نوشت۴: دلم برایت تنگ است مهندس خوب. چه زود این دنیا فاصله ها را زیاد کرد

پی نوشت۵: بالاخره دوم، پنجم و ششم مرداد ٨٨ هم گذشت آن هم به خوبی و خوشی زیاد. مبارک خانواده مان باشد

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : آمنه اسماعيل زاده ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧
تگ ها :