حيف!
چقدر حیف!
هر چه را که می خواستم
روزی به دست آوردم
که دیگر نمی خواستم!
نفرين به مرگ که ظاهرا حق است!
این روزا خیلی مطلب و شعر راجع به قیصر خوندم اما این دو تا خیلی به دلم نشست. مخصوصا امشب که خراب خرابم. نمی دونم چرا مرگ قیصر این همه احساس متضاد و توی من زنده کرده. با این که همیشه شعراشو می خوندم اما حالا... باور کنید به مرده پرستی ما ایرانیا هم بر نمی گرده. نمی دونم چمه!!!!!!!!!
گر چه من می شکنم در خود یکسر، قیصر
مرگ حق است، تبسم کن و بگذر، قیصر
مرگ پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زده ای مثل کبوتر، قیصر
نام تو شهره تر از قاف شده است ای سیمرغ
باز هم پر بگشا در خود بی پر، قیصر!
مرگ، مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟
چه خبر داری ، از عالم دیگر قیصر؟!
نقدهایت همه غوغا بود غوغا،«سید»
شعرهایت همه محشر بود، محشر،قیصر
جامه ی خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قیصر
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
«آیه» ای داری چون سوره ی کوثر، قیصر!
تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم
در دلم هلهله ی حیدر حیدر، قیصر!
پیش تر از من دلتنگ گذشتی، بگذر
ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر
علی رضا قزوه
******
سنگی شکست آینه ای ناگهان و من
تابوت و ترمه بود و گل ارغوان و من
پیچیده بود عطر دعا در زمین و او
افتاده بود ماهی اش از تنگ جان و من
قیصر موقرانه در آغوش دست ها
چون قایقی رها شده بی بادبان و من
دنبال او نگاه چه نومید و مضطرب
گنجشککی رها شده از آشیان و من
در هم تنیده بود صداها و دست ها
تابوت و ترمه بود و گل ارغوان و من
عبدالجبار کاکایی
به ياد قيصرُ او که اول اسمش با حرف آخر عشق آغاز می شد
صبح زود است.اس ام اسی تو را به خود می خواند پس باید خبری باشد. و خبری بود. تلخ و تکان دهنده، ناگهانِ ناگهان. «دکتر قیصر امین پور بر اثر سکته ی قلبی در بیمارستان دی تهران دار فانی را وداع گفت.» باورت نمی شود! چشم ها را میمالی و باز از سر استیصال دوباره می خوانی آن هم به امید این که... نه همان است که خواندی!
گویی همه بیدارند. گویی همه می دانند. پشت هم صدای تلفنت بلند می شود، آن گاه که اشک از چشمانت جاری است. حال دیگر باورت شده اما... نکند همه دستت انداخته اند؟ نکند شیطنتی در کار است؟ نه! باورت نمی شود کسی با قیصر شوخی کند!
راستی امروز چه روزی است؟ چندم ماه است؟ و کمی که به خود می آیی... آآآآآه! امروز سه شنبه نیست؟!
سه شنبه/ چرا تلخ و بی حوصله؟/ سه شنبه/ چرا این همه فاصله؟/ سه شنبه/ چه سنگین!چه سرسخت،فرسخ به فرسخ!/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید!/
ولوله ای در شهر افتاده. هنوز یک ساعتی نگذشته که خیلی ها می دانند! آخر شعر قیصر با خیلی ها فرق داشت. شاید برای همین بود که نه دامپزشکی ارضایش کرد و نه دانشی که علوم اجتماعیش می خوانند چرا که او اهل ادب بود . آمده بود تا با شعرش و خًلقش بر دل ها حکومت کند و البت عمق و استواری خاصی داشت نظمش و گفتارش و نوشتارش. و چه ناگهان لحظه ی عزیمتش ناگزیر شد.
حرف های ما هنوز ناتمام/تا نگاه می کنی وقت رفتن است/ باز هم همان حکایت همیشگی/ پیش از آن که با خبر شوی/ لحظه ی عزیمت تو/ ناگزیر می شود/آه ای دریغ و حسرت همیشگی/ ناگهان چقدر زود دیر می شود!
قیصر را خیلی ها می شناختند. هم آنان که با او زندگی کردند، هم آنان که شعرش را به ذهن سپردند و هم آنان که تنها از او تک بیتی، مصرعی، کلامی به یاد داشتند. تنها او می توانست هم شاعری چیره دست باشد در شعر کودک و هم دل برباید از تمامی اکابر ادب معاصر. و چه ترانه ها که از اشعار او بر زبان ها جاری است تا او همیشه بماند.
نمی دانم چرا در این سال های بیماریش هیچ نمی خواستی باور کنی بی قیصر ماندن را که او پور امین این مردم بود و هماره صادق زیست و صادقانه و از سر اخلاص سرود و سالها بیماری تنها شعرش را دل نشین تر کرد .شاید آسمانی تر بودنش او را از خاک به افلاک برد و در این راه نیز قلبش و دل پاکش بهانه ی رفتن بود.
و در ان سه شنبه ی لعنتی :
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها/ خاک خواهت بست روزی، باد خواهد برد باری/ روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث/ در ستون تسلیت ها، نامی از من یادگاری
و قیصر شعر انقلاب هماره در این مرز و بوم خواهد زیست در کتاب های کودکان این دیار، در خیال مردمان این ملک و در دل عاشقان شعرهای صادقانه
قطار می رود/ تو می روی/ تمام ایستگاه می رود/ و من چقدر ساده ام/که سالهای سال/ در انتظار تو/ کنار این قطار رفته ایستاده ام/ و همچنان/ به نرده های ایستگاه رفته/ تکیه داده ام!
روحش شاد...
چند روزه میخوام راجع به قیصر یه چیزی بنویسم اما نتونستم
همون روزی که خبر و شنیدم اون قدر بهم ریختم که حاصل پریشون حالیم شد نوشته ی بالا
این چند خط و نوشتم در رثای کسی که برام یادآور عشق بود و البته نفرت!
حالا که نیست ازش خجالت می کشم که ناخواسته تو خاطرات تلخم ورق خورد
خدا باعث و بانیشو...
