فرصت...
ما آمدیم قصه بخوانیم و بگذریم
چندی در این میانه بمانیم و بگذریم
ما آمدیم مثل صدا در دل سکوت
تنها بشارتی برسانیم و بگذریم
ما آمدیم چند غزل سهم زخم ماست
فرصت نمانده است بخوانیم و بگذریم...
پی نوشت١- شهلای عزیزم بسیار دلتنگم و هنوز برایت بی تاب بی تابم. هنوز رخت عزا بر تن است و چشم اشکبار...
پی نوشت٢- عزیزکم از این که تلخی هایم را به جان می خری از تو سپاسگذارم و ممنونم که اینقدر خوبی- حسادت های گاه و بیگاهت گاهی مرا می ترساند اما خوبی هایت شرمنده ام می کند.
سایه...
منُ از حادثه رد کن
تو شبای دل شکستن
می خوام از تو جون بگیرم
می خوام عاشقت بشم من
دنیا تردید یه فهمه
بین موندن و نموندن
یه روزی فرشته بودیم
ما رو تا کجا کشوندن
پاشو از خواب توهم
گره چشماتو وا کن
اگه دلواپس نوری
پاشو خورشیدُ صدا کن
سایه ها بازی نورن
گاهی با هم گاهی بی هم
تو مسافری و اینجا
داری دل می بندی کم کم
منُ از حادثه رد کن
من به جایی نرسیدم
زندگی یه جای دیگه س
من فقط سایه شو دیدم
عبدالجبار کاکایی
حالم از شرح غمت افسانه ایست
این روزهایم همه با اشک گذشت، اشکی بی ثمر. باور نداشتم که روزگار تو را از من برباید، آن هم با این ناجوانمردی.
دست دراز کرده بودم تا به طمع تلالو پرشورت در زندگیم تو را با همه ی وجود در آسمان هستیم نگاه دارم که سیاهی مرگ تو را از من گرفت و در حسرت بودنت اشکبارم ساخت.
تو را با همه ی خاطرات زیبایی که در خاطرم جاودانه کرده ای،در مزاری به آن کوچکی جای می دادند، و من ناباورانه مبهوت اعجاز مرگ بودم که روح به آن بزرگی را کجا، جای می دهند؟!
دلم می سوزد، آن گونه که انگار ذغال بور شده ای روی قلبم افتاده و جزغاله اش می کند.
وقتی در این روزهای پایانی تحلیل می رفتی و سند و سرم و کپسول خشن اکسیژن تنها چیزهایی بود که تو را به زندگی لعنتی این دنیا پیوند می زد، در حسرت نگاهی عاشقانه و نوایی دلنشین بودم که باز مرا به نام کوچکم بخوانی.
وقتی بر سر مزارت خیلی ها که نمی شناختمشان مرا با صمیمیت «آمنه جان» می خواندند و از تعاریف تو در وصف خوبی های نداشته ام یاد می کردند دلم آتش می گرفت!!
شهلای عزیزم حالم از شرح غمت افسانه ایست...
آن هایی که می شناسندم و این روزها مرا دیده اند می دانند چه می کشم در فراقت.
لعنت بر غروب 28 دیماه هر سال...
روزی که متولد شدم...
بیستمین روز دی ماه روزی است که متولد شده ام. البت برگ نخست شناسنامه ام 20 شهریور ماه و علاقه ی والدینم به رفتن مدرسه ام و ممانعت از دانشمند نشدنم! را نشان میدهد، اما صفحه پایانی سجل با توضیحاتی که دارد بر گفتار پیشینم صحه می گذارد.
روز تولدم را همه جا این گونه می نگارم 20/10... که همیشه از رُند بودنش خوشم می آمده. از 20 به واسطه ی بیست بودنش و از دی ماه بی واسطه و بی دلیل.
فردا روزی است که پدر و مادرم را که به گفته پزشکان و سونوگرافی و البت تشخیص بانوان پا به سن گذاشته منتظر تولد پسری بودند، با دختر بودنم به تعجب واداشتم، پدرم را که عاشق دختر بود دو چندان شاد کردم و شدم فرزند سوم خانواده آن هم پس از یک پس و یک دختر.
از کودکی دختر بسیار شیطان و حاضر جوابی بوده ام و هنوز هم اینچنینم. البت اگر از مادرم بپرسید و از دوران کودکی ام برایتان تعریف کند خاطراتش به جای عروسک و گریه و خاله بازی با دختر بچه ها، پر است از ورجه وورجه و سر زانوان زخمی و بازی فوتبال با پسربچه ها و تفنگ و تانک و...!!!
می گویند باهوش بوده ام و درسخوان. پس از دیپلم به دانشگاه تهران ورود کردم و از سال سوم نیز در اقیانوس بی سر و ته بازار کار شیرجه زدم و...
از وقتی خودم را شناختم روز تولدم را با غمی ناشناخته آغاز کرده ام، و بی شک فردا هم همینطور خواهد بود. بالا رفتن سن را دوست ندارم، مثل پیر شدن. اما نه به آن دلیلی که خیلی ها از آن گریزانند، بلکه همیشه از گذشتن عمر به بطالت بیزارم و در این مملکت عمر است که به بطالت می گذرد و در سطل زباله ریخته می شود که اگر مادر گذاشته بود شاید می رسیدم به حقم از تحصیل و... در جایی دیگر.
آشپزی و خانه داری را خوب می دانم، عشقم مطالعه و نگارش است و برخلاف ظاهری جدی و به قول بعضی ها گاهی خشن، سرشارم از عواطف. مشکلات بسیاری را در زندگی پشت سر نهاده ام، سخت،تلخ و سهمگین. اما هرگز به زانو در نیامده ام و هنوز می جنگم.
عاشق حیواناتم و حتی حشرات را هم (اگر خیلی خیلی کریه نباشند) دوست دارم.
من همینم. یک دختر خیلی عادی که عادی بودن را هیچ دوست ندارد و هنوز به دنبال گرفتن حقش از زندگیست.
نقل این روزهای ماست...
برف میاد خدا کنه پرنده طاقت بیاره
باد میاد خدا کنه بوی رفاقت بیاره
عمریه دیوار همیم ، فاصله حرف آخره
پناه بال و پرمون سقفای بی کبوتره
تو گلدونای خونگی داره می پوسه ریشه مون
گنجشکک اشی مشی نوک می زنه به شیشه مون
عمریه پشت میله ها، ترانه خون ِقفسیم
خیس می شیم، گوله می شیم، اما به هم نمی رسیم
عکس پرنده می کشیم رو پشت بوم نقاشی
شاید بیاد رو بوم ما ، گنجشکک اشی مشی
کاشکی بیاد، آبی بشه، تو نقشای کاشی بره
کاشکی بیاد، ماهی بشه، تو حوض نقاشی بره
زخما رو مرهم بذاره، نقل حکیم باشی بشه
بیاد ورنگ آبی حوضای نقاشی بشه
عبدالجبار کاکایی
برکه و ماه...
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از خاطره ی آب گرفت؟!
باز این چه شورش است...
عشق به پایان رسید
خون تو پایان نداشت...
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد...
سالهاست می خوانم در قنوت نمازهای نصفه و نیمه ام به درگاه پروردگاری که تو، بزرگ مرد تاریخ بزرگمردی، قربانی قلیلش بودی.
سالهاست در قنوت هایم بعد از آن که از خداوندگارم می خواهم مرا بر دین محمد بمیراند، روزی کردن شفاعتت در آن گاه که هیچ دستاویزی ندارم را طلب می کنم.
سال هاست سوم شعبان البت به قاعده ی روز تولد امیر مومنان؛ برایم از زیباترین روزهای سال قمری است و کام خودم و اطرافیانم به یمن قدوم مبارکت شیرین و محرم، ماه پیروزی خونت بر شمشیر، سیاه ترین روزهایی که می شناسم.
هیچ از جمله هایی که گاه و بیگاه می شوم که بهترین مخلوقات خدا!!!!!!!!!! خود را سگ درگاهت می خوانند دل خوشی ندارم که مدام و هماره به طور معمول دستگیرم شده هر چه شنیده ام از سر تزویر و ریا بر زبان رانده می شود.
تو می دانی که من سال هاست ، بودن در کنار تو و خانواده ات را انتظار می کشم و با دستان خالی و چشمانی منتظر به راه کربلای تو و عباس (ع) می نگرم.
این روزهایم را متبرک کرده ام به نامت تا فقط بپذیری ام.
فقط بپذیری ام
فقط بپذیری ام
همین...
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...
ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
دریغ...
می گویم :مشکاتیان در گذشت!
می گویند:مشکاتیان که بود؟
می گویم: پایور دیگر در بین ما نیست!
می گویند: پایور دیگر کیست؟
می گویم: بر کالبد بی جان هنر در این مرز و بوم سخت باید گریست...
پی نوشت: ساعتی از درگذشت فرامرز پایور گذشته بود که از یکی از همکاران شنیدم و با طعنه متهمم کرد که چرا نمی دانم! و دقیقه ای بعد دوستی بر آن صحه گذاشت و با دیدن اخبار اینترنتی دیگر حسابی مطمئن شدم. هنوز در شوک بسر می برم... آه از این مردمان هنر گریز و... دلم برای هنرمندان این ملک می سوزد
